هوالحقامشب از اون شباییه که نمیتونم بخوابم.... دلبند جان که تا 1 و نیم تکون خوردو چرخید و نذاشت بخوابم..... تا الانم درد لگنو معده درد و بی قراری بدنم نذاشته بخوابم..... امروز صبح غرق خواب بودم که با پراکنده نوشت...
هوالحقسه شنبه هوا آفتابی بود.... اینه که اشکان زودتر اومد تا بریم با هم دور بزنیم.... نهار لوبیا درست کرده بودم.... تا اشکان دوش بگیره نهار و آماده کردم.... و زنگ زدم قالیشویی که بیان فرشارو ببرن.... پراکنده نوشت...